قاصدک
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٩  
ساکت‌ و ساده‌ و سبک‌ بود؛ قاصدکی‌ که‌ داشت‌ می‌رفت.
فرشته‌ای‌ به‌ او رسید وچیزی‌ گفت.
قاصدک‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.
قاصدک‌ رو به‌فرشته‌ کرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.
زیر بار این‌ خبر می‌شکند.
من‌نازک‌تر از آنم‌ که‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.
فرشته‌ گفت: درست‌است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بکشی‌ ناممکن‌ است‌ و سنگین؛
حتی‌ برای‌ کوه. اما تومی‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی.
فرشته‌ گفت: فراموش‌ نکن. نام‌ تو قاصدک‌ است‌ و هر قاصدکی‌ یک‌ پیام رسان .
آن‌وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدک‌ داد و رفت‌ و قاصدک‌ ماند
و خبری‌ دشوار که‌ بوی‌ازل‌ و ابد می‌داد.
حالا هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ قاصدک می‌رود،
می‌چرخد و می‌رود،
می‌رقصد و می‌رود وهمه‌ می‌دانند که‌ او با خود خبری‌ داد.
دیروز قاصدکی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌آمده‌ بود.
خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود که‌ هر قاصدکی‌ یک‌ پیام آور است.
پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.
اما اگر باز هم‌ قاصدکی‌ را دیدی،دیگر نگذار که‌ بی‌خبر بگذارد و برود.
از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ که‌ روزی‌فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد

کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،شعر ،زندگی ،زیبا
جالب ترین حلقه های ازدواج
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩  

 

 

 

 

 

 


من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٩  

من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم

مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم


کلمات کلیدی: شعر ،زیبا ،عشق
رفاقت
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٩  

کشتی در طوفان شکست و غرق شد .فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک و بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند.
برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند نخست از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر ان.
ان را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نبود . هفته ی بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست.
فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت
و به مرد رسید. انسو، مرد دوم کسی را نداشت . دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد فردا کشتی امد و در سمت او لنگر انداخت.
مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود . پیش خود گفت مرد حتما شایستگی نعمت ها
ی الهی را ندارد چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشده پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان رسید :"چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی ؟" مرد پاسخ داد : این نعمت هایی را که بدست اورده ام همه مال خودم است همه را خودم درخواست کرده ام . درخواست های او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندای اسمانی مرد را سرزنش کرد:"اشتباه می کنی زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید."
مرد با حیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا امد:از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم ...


جملات مفید و مثبت
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٩  

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول

اسپنسر جانسون

هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست

ابوعلی سینا


هرگاه بتوانم بعد از هر شکست لبخند بزنم، شجاع خواهم بود.

ناپلئون


هیچ چیز دارای هیچ معنایی نیست ، مگر معنایی که شما به آن میدهید.


آنتونی رابینز



من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩  
تقدیم به دوست خوبم مریم:


چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند



فریدون مشیری

کلمات کلیدی: شعر ،زیبا ،فریدون مشیری ،عشق
داستان” پادشاه و مسابقه تصاویر”
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩  

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …


هفت تا بدون هفت
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٩  

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

 

1-ثروت، بدون زحمت

2-لذت، بدون وجدان

3-دانش، بدون شخصیت

4-تجارت، بدون اخلاق

5-علم، بدون انسانیت

6-عبادت، بدون ایثار

7-سیاست، بدون شرافت

لبخند